X
تبلیغات
رایتل

تلنگر

یکشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:57 ب.ظ


آخرین بازی وبلاگی وبلاگ جوگیریات تلنگر قشنگی بود به خاطرات دیروز همه ماها

خاطرات پدربزرگها و مادر بزرگهایی که امروز در کنارمون نیستن و یا حس قدر دونستن از لحظه هایی که در کنار مادر بزرگا و پدر بزرگایی که امروز هستن و ما عاشقانه در کنارشون می شینیم و او نها هم عاشقانه به ما نگاه می کنن انگار که به تصویر روشنی از حاصل عمرشون خیره شدن

این بازی برای من تلنگر خاطرات زیادی بود

خاطراتی که هم لبخند روی لبم نشوند هم اشکم و سرازیر کرد


مادر بزرگ مرحوم من پیرزن فوق العاده آروم و دوست داشتنی بود زنی که تمام عشقش به زندگی مثل همه مامان بزرگایی که دیدین تو بچه ها و نوه هاش خلاصه میشد

مادربزرگ من چن تا دوست مثل خودش داشت دوستایی که به قول خودش تو تمام مراسم دعا خونی و عروسی ها و عزاداری ها همدیگه رو تنها نذاشته بودن. زمانی که من به اونها رسیدم اغلبشون خیلی پیر و مریض و بی حوصله بودن

هیچ وقت برق نگاهشون و تو اولین باری که بهشون پیشنهاد دادم تا باهم به کنار دریا بریم و فراموش نمی کنم

یهو همشون شدن همون آدمای 40-50 سال پیش.

چادرای گل گلیشون و سرشون کردن و هر کدومشون به سختی سوار ماشین شدن تا رسیدن به ساحل یکیشون یهو گفت :"میثا جان یه آهنگ خوشگل برامون روشن کن دلمون وا شه مادر"

از اینهمه هیجانی که تو صورتاشون بود ذوق کرده بودم

اون روز تا ساعتها کنار دریا نشستن و قلیون کشیدن و خندیدن حتی لحظه ای هم صدای حرف زدنشون قطع نشد گه گداری هم با لبخند و حسرت به دخترا و پسرای جوونی که دست در دست هم رو شنای ساحل قدم می زدن خیره می شدن 

شب هم همشون کاملا پرهیزشون و کنار گذاشتن و من و خودشون و به دیزی و کباب کوبیده مهمون کردن

حالا بماند که چن تاشون اون شب تا صبح فشار چربی و خونشون از کنترل خارج شد ولی این زمینه ای شد که من رسما به عضویت گروه چند نفره شون در بیام

از همون روز به بعد برنامه پیک نیکهای چند ساعته شون به امامزاده نمی دونم چی چی الدوله و کنار ساحل نشستن و شنا به راه افتاد

بازم فراموش نمی کنم که یه بار برای به جا آوردن نذر 100 رکعت نماز تو فلان امامزاده چندین ساعت روی سنگفرشهای ضریح نشستم و عاشقانه واقعا عاشقانه به همشون نگاه کردم


هنوز نمی دونم چی به سر اون روزها اومده مادر بزرگ من و 2 تا از همون دوستاش دیگه فوت شدن بقیه شون هم یا بدجوری مریضن یا من ازشون بی خبرم

بچه ها حالا که یه بهار دیگه داره میرسه برای مامان بزرگا و بابابزرگایی که در کنارمون نیستن فاتحه بخونید و بیایید عهد ببندیم که قدر اونایی که هنوز خدا لذت در کنارشون بودن و ازمون نگرفته بدونیم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo