X
تبلیغات
رایتل

پاسخی برای آخرین پست به تماشا سوگند

جمعه 4 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:24 ق.ظ

 دلم می خواهد از روزهایی که با هم داشتیم بنویسم 

روزهایی که من تورا با تمام وجودم می خواستم و تو هم. 

روزهایی که یک دختر 18 ساله و یه پسر 23 ساله چنان ار گذار اختلاف بزرگترها عبور کردیم که امروز وقتی به آنها فکر میکنم جز خاطره ای طنز از آن توی ذهنم بر جای نمونده


یادت میایید وقتی دکترا نظرقطعیشون و دادن  هردمون بازم اولش خندیدیم

ولی چه روزها و شبای زجر آوری رو تو تنهایی هامون  تجربه کردیم عادل

یادت میاد  شبی رو که دستتو را از دورحلقه کمرم برداشتی تا دورترین ستاره را از آسمان برایم بیاوری؟ من باورم نشد؟

ولی تو برگشتی و مشت دستات را باز کردیو من به راستی تلالو ستاره در وسط انگشتانت دیدم 

لمسش کردم _اولین دفعه ای بود که به یک ستاره دست می کشیدم_ 

 ستاره رو تو دستانم گذاشتیو گفتی این ستاره بخت ماست.اون و توی هفتمین گنجه قلبم  قایم کردم

 اون روزا تو مثل من کوچولو بودی فکرمون یکی، خواسته هامون یکی، لذت بردنمون از زندگی هم یکی..یکی...یکی. 

به جاش تو یکی یکی یکی بزرگ و بزرگتر شدی مسولیت یه زندگی به تنهایی روی شونه هات افتاد دیگه خیلی خسته بودی

مسولییت شروع یه زندگی و در آخر مشکل من 

مهمون ناخونده ای که بعد از من تو بیشترین عذابش و کشیدی حتی گاهی که من کم میارم این تویی که دستامو می گیری و بلندم می کنی و اشکامو پاک می کنی. 

من خورشید نیستم عادل ،ستاره هم نیستم ولی فقط اینو می دونم

که تا وقتی تو بخواهی در کنارت خواهم ماند



 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo