X
تبلیغات
رایتل

فال

دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:47 ب.ظ


سکوت نیمه شب پارک با صدای شاخه های شکننده درختان در باد به هم آویخته بود و نیمکت ها زیر لایه های نازک برف به خواب رفته بودند

صدای وزش باد چون سمفونی مرگ در گوشش می پیچید، یقه پالتویش را

 بالاکشید و از کنار پسرک فال فروش گذشت

_عمو یه فال بخر

فال؟!!

فالهای نیرنگ بازپسرک را بارها قناری داخل قفس برای هردویشان از میان برگهای جعبه بیرون کشیده بود،

بارها و بارها وآنها به فردای رنگارنگی که کاغذها گفته بودند دست دردست هم خندیده بودند،

خوب به یاد داشت، حتی همان روز نحس تابستان که روی نیمکت همیشگی کنار استخر، رفتنش را اقرار کرده بود هم از پسرک فالی خریده بود، تلاش کرد تا خط خطی های روی کاغذ را که از بودن و وصال فردا  می گفت باور کند نه حرفهای او که تمامش اقرارخیانتش بودو التماس برای بخشش و رفتن.

امروز سرد و تنها فردای دیروزی بود که فالها،آن را، پر از نقش و نگار خوشبختی طرح زده بودند


نیمکت کنار استخر چون گذشته ، استوارانه بر جای خود ایستاده بود ، بادست  سرما زده اش برفها را کنار زد و نشست سرد و خیس بود مثل خاطرات نم کشیده اش که چون موریانه ای گرسنه ،لابلای ذهن خشکیده اش را می جوید.

کف استخر خالی، پوشیده از برف بود.

روز نحس گرم تابستان را به یاد آورد که چگونه در کنار استخرایستاد و دید که چطور آبها  حقارتش را تکثیر کرده اند


_عمو فال می خری؟

تکه کاغذی را که قناری برداشته بود از منقارش جدا کرد و یک قدم جلوتر آن را مچاله کرد و به داخل استخر خالی از آب برتاپ کرد



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo