X
تبلیغات
رایتل

شازده کوچولوها

سه‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:54 ب.ظ



اگزوپری تو صفحه آخر کتاب شازده کوچولو میگه:اگه یه روزی یه جای دور یه پسر بچه رو دیدید که موهاش طلایی بود جواب سوالات و نمی داد وقتی خودش چیزی می پرسید تا به جوابش نمی رسید دست بردار نبود حتما به من خبر بدهید که شازده کوچولو برگشته.. 

من امروز شازده کوچولو رو دیدم البته نه یه دونه  من امروز ۲۲تا شازده کوچولو دیدم 

البته نه اینکه فکر کنید تو صحرای داغ آفریقا گیر افتاده بودما، نه! 

امروز وقتی توی خیابون در حال قدم زدن بودم یه اتوبوس دیدیم که ۲۲ تا شازده کوچولو رو سوار کرده بود . شازده کوچولوها توی ماشین آوازهایی می خوندن که توش ستاره و آسمون زندگی می کرد،بعد بلند بلند می خندیدن و کف می زدن،

راستی همه شازده کوچولوها لباسای یه رنگ و یه شکل تنشون بود اولش با خودم گفتم چه خوشگلن ولی فوری یاد درخواست اگزوپری افتادم خواستم همونجا توی خیابون قلم و کاغذ دستم بگیرم و براش بنویسم


"جناب آقای اگزوپری عزیز 

سلام  

من اینجا، توی یکی از شهرهای ایران یه عالمه شازده کوچولو دیدم که می خندیدن و نقاشی هایی که از یه گوسفند توی جعبه کشیده بودن با یه شاخه گل سرخ تو دستاشون بود ولی گلاشون تجیر نداشتن خیالتون راحت باشه گل سرخ مغرور شازده کوچولو هنوز زنده است و گوسفندی که تسمه براش نکشیده بودین اونو نخورده. راستی همه شازده کوچولوها موهاشون طلایی نیست ولی موهای همشون خیلی قشنگه.

 

وقتی اتوبوس حامل شازده کوچولوها داخل یه ساختمون پیچید که روش نوشته شده بود"مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست" یهو یادم اومد که فرستادن نامه فایده ای نداره چون اگزوپری   سالهاست که مرده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo