X
تبلیغات
رایتل

خدایا چی باید بگم؟

دوشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:12 ق.ظ

دوستای گلم

مرسی برای تمام دعاهای قشنگتون

اما گاهی اوقات خدا..



پدری امروز رفته بود
تمام امروزم به قدم زدن روی قبرهای پیر
و جوان گورستان گذشت

و اما من مالیخولیا واربین تمام شیون ها و ناله ها دنبال چهره های آشنایی گشتم که فکر می کردم تا به امروز چه خوب می شناسمشون
ولی امروز آدمها، حرفها، حتی هوا هم به طرز ناعادلانه ای غریبه بود
قسمت نخواستنی ماجرا، دستهایی بود که برای باور نکردن یک واقعیت لوث ،
حجم دلبستگی ها رو با وسعت یه درد توصورتهای مچاله شده، به خاک چنگ می زدند
هوای گورستان همیشه به طرز عجیبی خلسه آوره
حتی اگر تو فقط بین تماشاچیانی باشی که به خاک سپردن جسمی رو که تا ساعتها پیش جزوی از زمین بوده به تماشا نشسته باشی
چون حالا اون حتما داره با ریه هایی خالی از طعم نفس، به دلدادگی تو به زمینی که روی اون ایستادی پوزخند می زنه


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo