X
تبلیغات
رایتل

برای مامانم

جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:26 ق.ظ


وقتی اول صبح چشمام و باز کردم تو این فکر بودم که مناسبت امروز و فراموش نکنم و حتما باهاش تماس بگیرم

تمام صبح با تمام مشغله و خستگیهاش گذشت وقتی برای برگشتن به سمت خونه سوار ماشین می شدم گوشی موبایل و از توی کیفم درآوردم و شماره خونه شون و کلیک کردم ولی بعد با خودم گفتم بهتره برم خونه و سرفرصت باهاش تماس بگیرم

تمام مسیر به فکرهای مختلف گذشت از روزهای خیلی خیلی دور تا آخرین تماسمون تو روزها گذشته

بی اختیار با خودم گفتم

وای که من چقدر از تو دورم مامان

و تو چقدر صبورانه دلتنگ و نگران منی

من چه خودخواهانه به زندگیم،دوستانم،کارم،تفریحم، شادیها وغصه هام سرگرمم

و تو چقدر ماهرانه و خواستنی حواست به همه اینهاست

مامان

از روزی که ضحا رفت

از لحظه ای که محمد به دنبال زندگی و سرنوشتش رفت

من

چه قولها که برای تنها نبودن تو و بابا به خودم ندادم اما آخرش این طوری گذشت که آخر شبها وقتی چشمم به میس کالهات افتاد برای رفع تکلیف تماسی باهات گرفتم و وقتی

تو هربار مشتاق تر و نگران تر از حال من یا بی حوصلگی هات گفتی من بی اونکه تورو بفهمم خودخواهانه از خستگیهام و دردهام برات گفتم

تو بغض کردی و من نفهمیدم مامان

زمانی به خودم اومدم که دیدم تمام تماسهات دقیقا تو ساعتهاییه که باید آمپولم و تزریق می کردم و من هر بار احوالپرسیهات و به پای نگرانی های کودکانه مادرانه ات گذاشتم

مامان

من خیلی بی انصافم

خیلی از غصه ها و بغض هات دورم

ولی به جاش تو یه فرشته از جنس تمام مامانای دنیایی

یکی که هنوز هم تو غیرقابل تحمل ترین ثانیه های زندگیم منو بین بازوهای حمایتگرت قرار میدی مثل قدیما مثل همون روزهایی که برای مقابله با زندگیم نحیف تر از امروزم بودم و روی دستهای تو پا گرفتم و با عشقی که تو بهم دادی به زندگیم امیدوار شدم

تو هیچ وقت منو تنها نذاشتی

اما من..

مامان

تو متولد بلند ترین روز سال

متولد اولین روز از روهای گرم تابستونی

برای همین هم گرمای وجودت و نفسهای آرام بخشت و با بهشت هم عوض نمی کنم


به خونه که رسیدم گوشی و برداشتم و شماره خونشون و گرفتم

نمی دونم چرا این بار بی تابانه منتظر شنیدن صداش بودم

گوشی و برداشت و گفت: "سلام میثا جان تویی؟"

"سلام، آره مامان ،منم"

"مامان جان امروز بهتری؟ دیشب آمپولت و زدی؟ تب که نداری؟"

بی اختیار اشکم سرازیر شد

تمام توانمو جمع کرده بودم تا قشنگ ترین جمله دنیا رو بهش بگم  ولی باز هم ناشیانه تنها صدای ضعیفی که از پس گریه هام به سختی به گوش خودم هم می رسید این بود که

"آره مامان خوبم فقط خواستم بگم تولدت مبارک،

راستی ،می دونی چقدر دوستت دارم؟"





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo