X
تبلیغات
رایتل

سنگ

شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 11:44 ق.ظ

این پست از زبون یه دوسته که از شکست عشق حقیقی اما غیر منطقیش برام حرف زده

تقدیم به خودش برای تمام لحظه های ناب اما بی رنگ عاشقانه اش





روزی پرستیدمت ای سنگ،

همان روزی که تنهاییم به اندازه بلندترین نارون باغ قد کشیده بود

به صداقت نیایش معابد ،مسجد ،کلیسا

به نرمی احساس بو کشیدن در مه

ولی تو خندیدی

به هزاران لایه اعتقاد من بر سنگ خندیدی

و من چه ساده لوحانه با صدای قهقه هایت نقش بی رنگ بودنم را طرح زدم

بی خبر از دنیا، بی خبر از ویرانه هایی که با قلوه سنگهای حضور تو پر شده بود

و لایه های کوچک بی وزنی، که خدا نبودنت را در تاروپودم فریاد می زد

اما خیال خدا شدن، تو را تا مرز سیال بودن پیش برد

و تو چون تاک خشکی به دامن روحم تاب خوردی

....

اکنون دستهای استخوانی سیاهت را

ز روی پیکرم بردار ازین خواب منحوس نابارور رهایم کن

رهایم کن

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo