X
تبلیغات
رایتل

ترنج و ترنجها

شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:22 ب.ظ


خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت سر جاش.

آخرین جمله پای تلفن تو گوشش زنگ می خورد

"قطع کن پشت خطی دارم بهت زنگ می زنم ،راستی من که قراره بیام اونجا،تا نیم ساعت دیگه پیشتم"

سرش رو به کاناپه تکیه داد و دستش و روی گوشی کشید ، زیرلب نجوا کرد"من که می دونم بازم نمیایی"

تل خاکستر سیگار نیم سوخته ش که روی کاناپه ریخته شده بود آروم و بی تفاوت بادست تکاند

جعبه سیگار را برداشت  و نیم نگاهی به داخلش انداخت فقط 2 نخ باقی مونده بود

یکی از اونا رو روشن کرد و بلند شد ، تو اتاق بزرگ نشیمن دوری زد و به دو گیلاس و بطری اسکاچ دست نخورده چشم دوخت

گلهای زنبق و و داوودی تو گلدونای کریستال خودنمایی می کردند

و شمعهای وسط میز در حال سوختن بودن، با سر انگشتانش گلبرگها را لمس کرد و بعد محکم از ساقه کندشان

دوباره به سمت میز و گیلاسها برگشت ، شیشه مشروب و لمس کرد و با خونسردی محکم به سنگفرش زمین کوبید، قالیچه های ابریشمی بوی الکل و رنگ خردل به خودشون گرفتن

وقتی به سمت شمعدانها شروع به حرکت می کرد پاهای خوش تراشش به سختی تحمل وزن پنجاه و پنج کیلویی ش و داشت

شمع روشن و برداشت و به سمت پرده های بلند ارغوانی پنچره حرکت کرد

وقتی روی کاناپه می نشست با شمعهای روشن به خودش می پیچید

ناگهان صدای زنگ در بلند شد اما او در پیچ و تاب آتش چیزی نمی شنید

......

عزززیزم چشماتو باز کن خواهش می کنم. همش تقصیر منه، به خدا قول میدم دیگه تنهات نذارم کارهای شرکت حسابی درگیرم کرده بود امشب هم تا منشی شرکتو برسونم دیر شد ،ترنج می شنوی؟ تورو خدا چشماتو باز کن. ترنج...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo