X
تبلیغات
رایتل

خاطره بازی

سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 02:28 ب.ظ

11/30 صبح امروز برای کاری رفته بودم بیرون برای نجات از شلوغی و ترافیک خیابون که از تعطیلی مدرسه ها ناشی میشد برای رسیدن به خونه تصمیم گرفتم از تو کوچه های فرعی عبور کنم

ناگهان از یه کوچه ای سر در آوردم که خیلی آشنا بود وقتی جلوتر رفتم مطمئن شدم

دیدم کوچه رو درست اومدم،"مهد کودک پروین" دقیقا همون مهدی که بهنود می رفت 


جلوی در مهد توقف کردم

مامان و باباها اومده بودن دنبال کوچولوهاشون اونام وقتی میدیدنشون با خوشحالی از در می پریدن بیرون و یه نگاه کوتاه به پشت سرشون و برای مربی هاشون دست تکون می دادن

تجربه ای که خودم بارها وقتی دنبال بهنود اومده بودم برام پیش اومده بود



تو افکار خودم بودم که یهو یه پسربچه هم سن و سال بهنود به سمت ماشین کناری من دوید و گفت: خاله سلااااااام امروز شما اومدی دنبالم؟ آخخخخ جووون"

این جمله کاملا به گوشم آشنا بود

 هر بار وقتی من به جای مامان بهنود دنبالش می رفتم همین طور ذوق زده میشد چون می دونست خریدن صدمین بت من و نیم ساعت بازی توی پارک منتظرشه

اینجوری بود که شیشه ماشین و پایین کشیدم وسرم و آروم گذاشتم روی فرمون ، یه وقت به خودم اومدم که قطره های اشک آروم آروم روی دستام می چکید

بعد از چند دقیقه ای

سعی کردم از حال خودم بیرون بیام، اشکامو پاک کردم و برای دختر کوچولویی که دست باباشو گرفته بود دست تکون دادم و لبخند زدم

آماده شده بودم تا ماشین و روشن کنم که صدای یه خانوم مسن و کنارم شنیدم

داشت به خانوم دیگه ای به طوری که منم بشنوم می گفت:"خدایا به همین وقت اذان همه اونایی که بچه دار نمیشن و شفا بده"

دیگه نتونستم خنده مو کنترل کنم، ماشین و روشن کردم و حرکت کردم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo