X
تبلیغات
رایتل

قصه گو

چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:22 ق.ظ

می خوام یه قصه براتون تعریف کنم

یه قصه که مثل همه قصه های ایرانی با "یکی بود یکی نبود" شروع میشه

ولی توی این قصه از دختر شاه پریونی که با سحر یه جادوگر به خواب رفته یا

اسارت سفیدبرفی که تویه جنگل دوور دوور دوورمنتظر شاهزاده است که با یه بوسه بیدارش کنه نیست

شخصیتای این داستان یه جورین مثل همه اونایی که دارن دور و برمون زندگی میکنن

خنده هاشون همون خنده هاست ،گریه هاشون هم همون گریه هاست

اونام یه قهرمانن مثل من و تو..



یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود

یه دخترخوب بود که با خونواده اش زندگی می کرد زندگی خیلی خیلی مرفهی نداشت ولی خیلی هم سخت نبود

دختر قصه ما غیر از"ملیکا" دوست دنیای خیالش

تو بچه های دوست و فامیل هم چن تا همبازی داشت که باهاشون بزرگ میشد اونا همیشه توی باغ یکی از دوستای باباش زیر یه درخت انجیر بززززرگ بزززرگ بازی می کردن

هیشه هم یکی داوطلب می شد تا بره بالای درخت و برای بقیه انجیر بچینه

مامان و باباها می گفتن و می خندیدن. گاهی اوقات هم بوی آش رشته ای که روی هیزما می جوشید باغ و پر می کرد

یه روز بچه ها روی تنه درخت با یه تیکه چوب یادگاری نوشتن با اسم همه

آخرش هم هر کی نوشت که دلش می خواد وقتی بزرگ شد چی کاره بشه

زهرا نوشت "من می خوام دکتر بشم"تا همه بهم بگن خانوم دکتر

بعد بچه ها کلی خندیدن

قهرمان نوشت:"من می خوام تاریخ نویس بشم"

 قهرمان یه مورخ نشد اما زهرا یه خانوم دکتر خوب از آب دراومد.


درخت انجیرتمام زمستونش وبا خاطره خنده ها و زمین خوردنا و قایم موشک بازی های همین بچه ها به بهار می رسوند تا تابستون دوباره بیاد و اونا از راه برسن

اما دریغ !! بچه ها آروم آروم بزرگ و بزرگتر می شدن و مامان و باباها پیرتر و پیرتر

تا اینکه یه روز بابای یکی از همین بچه ها 7 سااال افتاد تو رختخواب بیماری ،

اینجوری بود که درخت انجیر دیگه بچه ها رو کمتر می دید

چند ماه بعد از فوت بابای "زهرا"، همه باهم رفتن باغ

اما "زهرا" از غصه باباش مریض بود اونقدر که دیگه بدون کمک نمی تونست تا پای درخت انجیربیاد

اون بیماری MS گرفته بود که اون موقعها کسی اسمشو هم نشنیده بود .

قهرمان قصه ما خیلی دلش به حال زهرا می سوخت

خودش هم نمی دونست چرا اینقدر از شنیدن اسم این بیماری وحشت زده میشه

ولی می ترسید

و می ترسید

و می ترسید

روزها گذشت.

 بزرگترها که دیگه حوصله باغ و نداشتن

بچه ها هم که هرکدوم رفته بودن دنبال زندگی خودشون

مطمئنم ،درخت انجیر خیلی تنها شده بود

 

اما بذارید براتون بگم از قهرمان قصمون

اون هم بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه مثل همه آدمای دنیا عشق و تجربه کرد

قهرمان داستانمون مثل همه دخترکوچولوها با هزارتا آرزو لباس عروش پوشید

اون عاشق شده بود و کسی هم عاشق قهرمان ما شده بود

ولی نمی دونم چرا اونهمه عشق و اونهمه رنگ زندگی چیزی از اسم ام اس، از این بیماری کم نکرده بود

تا اینکه یه روز تو آخرای تابستون، تو روزایی که یواش یواش بوی پاییز داشت پیداش میشد

یه روز شبیه همین امروز 29 شهریور 1383 تو رختخواب چشاشو وا کرد

اولش به روی همه  دنیا لبخند زد بعد اومد از جاش بلند شه و به زندگی بلننند بگه سلااااااااااااااام...

اما نمی شد..

پاهاش تکون نمی خوردن.

....

....

نتیجه آزمایشات و MRIخیلی واضح تر از چیزی بود که بتونه انکارش کنه

اولش باورش نشد

جنگید

نالید

ولی بعدش هیچی عوض نشد

اون مونده بود با MS یی که با ترسش ،خودش برای خودش از دنیا هدیه گرفته بود.


امروز سالگرد تشخیص این بیماری قهرمان داستانمونه

سالای اول توی این سالگرد عزاداری کرد

ولی بعد از چند سال خیلی خوب یاد گرفت که چطوری باید به دنیا و آدماش،

 به قصه ها وحکایتاش نگاه کنه

قهرمان داستانمون حالا دیگه خیلی بزرگ شده.

 

قصه ما به سر رسید ولی نمی دونم کلاغه به خونش رسید یا نه؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo