X
تبلیغات
رایتل

سیاه و سفید

چهارشنبه 12 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:59 ب.ظ

 

 

از فروشگاه بیرون اومدم و در ماشین و باز کردم درحالی که بسته های خرید و روی صندلی ماشین می ذاشتم صدایی از پشت سرم گفت: 

ـ خاله آدامس می خری؟  

سرم رو گردوندم و کمرم و صاف کردم  

نوری سفیدی که از شیشه فروشگاه میتابید چهره آفتاب سوخته پسرک ۷-۸ ساله ای که روبروم ایستاده بود و روشن می کرد 

بسته آدامس و به سمتم دراز کرد و با لبخند گفت: 

ـسه تا هزارتومان  

کیفم و برای پیدا کردن اسکناس ۱۰۰۰ تومانی زیرورو کردم  

وقتی آدامسها رو به دستم می داد پرسید این اطراف رستوران نداره؟ 

گفتم: 

ـ ۲تا چهارراه پایین تر یه رستوران هست 

ـراهش زیاده؟ 

ـ نه، شاید 15 دقیقه 

اسکناس و توی جیب شلوارش فرو کرد و به سمت پیاده رو رفت 

  

ماشین و روشن کردم

نمی دونم چرا وسوسه عجیبی به جونم افتاده بود ، 

با سرعت کمی به راه افتادم چند متر جلو تر ایستادم و شیشه ماشین و پایین کشیدم 

گفتم : 

ـاگه می خوایی بری رستوران پایین منم مسیرم همونجاست ، سوار شو تا برسونمت 

بازم لبخند کمرنگش روی لباش نشست و سوار شد 

 

بسته آدامسها توی دستش بود و چشماش ویترین مغازه هارو دنبال می کرد 

 چهاررراه اول، پشت چراغ قرمز نگه داشتم  

نگاهش روی یکی از مغازه های خیره مونده بود  

بی اینکه روشو برگردونه گفت : 

ـمن این مغازه رو خیلی دوس دارم، خوشگله. نیست؟ 

نگاهش و دنبال کردم  

یه مغازه ساز فروشی بود که انواع ویولون و گیتار و تار و پشت ویترینش به نمایش گذاشته بود 

گفتم: 

ـ از ساز خوشت میاد؟  

اینبار برگشت و گفت:

ـآره خیلی دوسش دارم 

ـ از چه سازی بیشتر خوشت میاد؟ 

 کمی فکر کرد و دستش و روی بسته  آدامسها فشار دادـ 

ـ پیانو  

از حسن سلیقه اش خوشم اومده بود  

خندیدم و پرسیدم: 

ـ چرا پیانو؟ 

به تصویر خودش توی آیینه بغل نگاه کرد و دستی به موهای خرماییش که روی پیشونیش نشسته بود کشید 

ـ آخه دکمه هاش سیاه و سفیدن ولی صداش خیلی خوشگله  

 

توی چهارراه بعدی تشکر کوتاهی کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت رستوران رفت 

ولی من همون طور به آدامسایی که روی صندلی ولو شده بودن نگاه می کردم 

و توی تصورم رویای دکمه های سیاه و سفید پسرک را که برایش نغمه های دل انگیز میخواند می شنیدم 

   

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo