X
تبلیغات
رایتل

شهزاده رویا(3) قسمت آخر

سه‌شنبه 11 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:13 ب.ظ

 

         

 .... 

 اینطوری بود که  من و بدری اجازه دیدن هم و از دست دادیم ولی آتشی که از فکر علی در در روح و جانم روشن شده بود چیزی نبود که بتونم به این آسونی ازش بگذرم ،

اون روزا من مدرسه ملی می رفتم ، مدرسه ملی همین مدرسه های غیر انتفاعی امروزه  برای همین هم مدرسه من و بدری 1 خیابون از هم فاصله داشت ولی اغلب روزها بعد از تمام شدن کلاسها همدیگر را می دیدیم، 

 وبدری نامه های علی رو همراه با جدیدترین صفحه های گرام از خواننده های مختلف به دستم می رسوند گاهی هم جلوی مدرسه بدری می دیدمش و سه تایی تا خانه باهم پیاده روی می کردیم.

علی حاضر نبود که از خواسته اش کوتاه بیاد و یکی دوبار بعد هم قضیه خواستگاری و مطرح کرد ولی هربار با برخورد تند مادرم مواجه شد.

2 سال از جریان خواستگاری گذشت و توی این مدت علی تو رشته مهندسی مکانیک دانشگاه تهران قبول شد ولی همچنان مترصد فرصتی بود که با شرایطی ایده آل تر و شغلی مناسب قضیه خواستگاری از منو مطرح کنه 

، توی این مدت نامه هاش به وسیله بدری به دستم می رسید و زمانی که برای دیدن خانواده اش بر می گشت با کمک بدری موفق می شدم که چند ساعتی ببینمش.  

روزهایی که علی ترم آخر دانشگاه را می گدراند، پدر و مادرم در این فکر بودند که کدامیک از خواستگارانم را انتخاب کنند که خدای ناکرده لطمه ای به جایگاه و اصالت خانوادگیشون  وارد نشود  

در بین کاندیداهای جفت جفتی که هرزگاهی این و اون به عنوان شوهر مناسب من مطرح  می کردن جلال با سابقه درخشانش در یکی از ادارات دولتی ، و به عنوان پسر ارشد خانواده ای اسم و رسم دار به نظر تمام فاکتورهای لازم را برای رضایت پدرومادرم داشت،

اگر چه از جنگیدن و تحقیر شدنم برای مخالفتهای به نظر بی دلیل خانواده ام با علی خسته شده بودم ولی وجود علی باعث می شد که بازهم در مقابل خواسته پدرومادرم همچنان مقاومت کنم تا روزی که مادرم با دلخوری قضیه دیدار اتفاقیش و با مادر بدری و خواستگاری مجددش سر سفره شام تعریف کرد، پدرم با خونسردی تمام آب پاکی و روی دستم ریخت و گفت که مادرم هر چه زودتر قرار بله برون من و جلال را قطعی کند .  

 

          

 

در اوج بیچارگی بودم و در مقابل سد آهنین خانواده کمترین چاره و اراده ای برام باقی نمونده بود .  دو  روز قبل از مراسم، بدری به وسیله یکی از دوستان مشترکمون،"کتی" برایم پیغام فرستاد که صبح روز بعد در منزل خودشان منتظر من خواهد ماند و تاکید کرده بود که حتما باید مرا ببیند،

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، بعد از همه کتک هایی که برای مخالفتم با ازدواج با جلال خورده بودم اجازه بیرون رفتن از خانه را از دست داده بودم ،چاره ای نداشتم جز اینکه پیغام بدری را با زیبا در میان بگذارم تا به واسطه او و به بهانه خرید اجازه بیرون رفتن از خانه را پیدا کنم زیبا را که دختر منطقی بود و برای همه تصمیمهایی که در زندگی می گرفت باید دلیلی پیدا می کرد به سختی راضی کردم.

فردا صبح، همراه با زیبا، مضطرب و شتابزده خودم را به خانه بدری رساندم، در را خودش باز کرد، یکدیگر را سخت در آغوش گرفتیم و باهم برای تمام اتفاقاتی که باعث دوریمان شده بود به تلخی گریستیم، سرم را که از شانه بدری برداشتم چشمم به علی افتاد که روی بالاترین پله نشسته بود و به من و بدری خیره شده بود، ماهها بود که ندیده بودمش ، لاغر شده بود، پای چشمهایش گود رفته بود، چند تار از موهای شقیقه اش سفید شده بود، اصلا پیر شده بود

از پله ها سرازیر شد و روبروی من ایستاد، نگاهم را به زمین دوختم نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم، احساس شرمندگی به جانم افتاده بود ولی اون مثل همیشه از سکوتم همه چیز را فهمید 

 

گفت: "قشنگی دختر به غرورشه ، سرتو بالا نگه دار."

اما من همون طور بی حرکت ایستاده بودم و موزاییک های حیاط و می شمردم.

در حالی که یه صفحه گرام توی دستم می گذاشت گفت:" احتمالا این آخرین صفحه ایه که بهت میدم، سعی کن همیشه توی زندگیت همراه ایده آلی برای همسرت باشی "

بعد از این حرف بی اینکه نگاهی به من بکند سرش و پایین انداخت و از پله ها بالا رفت.

 

آن روز من بی اینکه حتی به اندازه یک جمله از وجودم که درحال سوختن بود به زبان بیاورم از در خانه بدری بیرون آمدم. 

 

بعدها صفحه ای را که گرفته بودم روی صفحه گرام گذاشتم ، آهنگ "شهزاده" که با صدای "الهه" ضبط شده بود را بارها و بارها گوش کردم . 

 1 ماه بعد، من و جلال ازدواج کردیم و بعدها از بدری شنیدم که تمام آن چند روز وشبی که صدای ساز و آواز جشن عروسی من محله را برداشته بود، علی در حیاط قدم می زد.  

 سال بعد هم بعد از مرگ مادرش، برای همیشه ایران را ترک کرد 

 

... 

 

گفتم:"صفحه آخری که ازش حرف می زنی همون آهنگی نیست که توی ماشین اشکتو درآورد؟

خندید و گفت:" حتما توی همین کیسه ای که همراه گرام بهت دادم هست." 

سرم را به بازویش تکیه دادم و گفتم:" باورم نمیشه اینهمه خاطره و اتفاق با تاروپود آجرهای این خونه به هم تنیده شده باشه. تعریف از اتفاقات این حیاط ،اتاقای بزرگ پشت عمارت، مقرنس های ایوون ، همشون مثل یه رویای شیرین .. مثل یه سفر توی دالان زمان بود."

.... 

 

چند روز بعد در حال جابه جا کردن وسایل بهم ریخته گوشه اتاق خواب بودم که چشمم به گرام و کیسه قدیمی افتاد، روی زمین کنار وسایل نشستم و کیسه را توی بغلم خالی کردم، 

 

 از دیدن آنهمه صفحه که از رطوبت انبار بوی نا می دادند ذوق زده شده بودم، باور نمی کردم مثل این بود که تاریخ زنده را در دستهایم لمس می کردم. از بین صفحه ها، صفحه ای با کاغذ زرد رنگ و رورفته ای توجهم را به خودش جلب کرد،

"آهنگ شهزاده با صدای رویایی الهه"  

 

صفحه را به آرامی بر روی گرام جا دادم و سوزن را با وسواسی که هیچ وقت از خودم سراغ نداشتم به صفحه نزدیک کردم،  

صفحه با طمانینه ای جادویی به رقص درآمد و به دنبالش صدایی که به قدمت تاریخ می خواند: 

 

"دیشب تو خواب وقت سحر،

شهزاده ای زرین کمر،

نشسته بر اسب سفید 

میومد از کوه و کمر 

می رفت و آتش 

به دلم می زد نگاهش 

کاشکی دلم رسوا بشه 

دریا بشه 

این دو چشم پر آبم  

روزی که بختم واز بشه  

بیدار بشه 

اون که اومد به خوابم 

شهزاده رویای من شاید تویی

...........  

 

                                                                                                                                            

 

 

 

 

لینک آهنگ "شهزاده رویا" با صدای "حامد فولاد قلم" و "گلشیفته فراهانی"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo