X
تبلیغات
رایتل

شهزاده رویا (۱)

شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:43 ق.ظ

قصه ؛شهزاده رویا ؛ را برا اساس واقعیتی از زندگی یکی از بهترین دوستان دوران زندگیم نوشتم  

دوست عزیز آقای امید صیادی هم زحمت کشیدند و برای  تصحیح داستان وقت گذاشتند.  

تا جایی که فرصتم اجازه می داد بخش تصحیح نگارشی که آقای صیادی زحمتش و کشیده بودند در روایت داستان درست کردم

از نظر اساتیدی که داستان و خوندن و تعهدی که برای نوشتنش در خودم می بینم، این قصه هنوز خیلی حرفها برای گفتن داره 

به امید روزی که توانایی و قدرت گویا تری برای روایت     این داستان، اون طوری که بتونه حق مطلب و ادا کنه پیدا کنم..

   

 

 

 

 در ماشین را باز کردم و نشستم، در حالی که سوییچ را در قفل می‌گرداندم گفتم: «معذرت می‌خوام که معطل شدی، می‌دونی که این بانک‌ها روزای اول هفته چقدر شلوغند»
سکوتش باعث شد تا سرم را به سمتش برگردونم، نم اشک ملایمی که روی گونه هاش نشسته بود متعجبم کرد، با نگرانی پرسیدم: «چییی شده؟»
به آرامی خندید و گفت: «چیز مهمی نیست، وقتی که از ماشین پیاده شدی ضبط روشن موند، یه آهنگ پخش شد که اشکمو درآورد.
گفتم: «کدوم؟
گفت:؛ «فکر می‌کنم آهنگ شماره ۲۰ بود»
 آهنگ را که روی ۲۲ بود عوض و آهنگ ۲۰ را play کردم »

 

 موزیک ملایمی که به گوشم بار‌ها و بار‌ها آشنا بود فضای ماشین را پر کرد، ملودی درام «شهزاده» که با صدای «حامد فولادقلم» و همخوانی «گلشیفته فراهانی» خوانده شده بود.
گفتم: «خیلی قشنگه، ولی اینکه گریه نداره قربووونت برم من»  


 ...   

 

 


یک ماه بعد از فوت پدرش بود که تصمیم به تمییز کردن انبار قدیمی و شلوغ خانه پدری گرفت
 خانه‌ای که سالیان دراز، به عنوان عمارتی اربابی، رفت و آمد رعیت‌های بسیاری را که روی زمین‌های وسیع شمالی کار می‌کردند به خود دیده بود. همیشه از خودم می‌پرسیدم واقعا اگر این دیوارهای آجری، سنگفرشهای حیاط پشتی، آن اتاقهای تو در تویی که امروز بوی نا‌می‌دهند، زبان داشتند، چه قصه‌هایی از اتفاقات این خانه و ارباب و خدم و حشم آن برای شنیدن وجود داشت. کششی که برای گذر لحظه‌هایم در این خانه بود بهانه‌ای شد تا پیشنهاد همراهیش را بپذیرم
بعد از اینکه کلی اسباب و اثاثیه‌های فرسوده و قدیمی را از انبار خارج کردیم، غفلتن چشمانم با کمد چوبی و زیبایی که هنوزباوجود گذشت سال‌ها وگرد و غبار فراوانیکه سطحش را پوشانیده بود، صلابت و ایستادگی خود را حفظ کرده بود تلاقی کرد. بی‌اختیار به گلهای مینیاتوری که ماهرانه بر بدنه‌اش خراطی شده بود دست کشیدم، بوی رطوبت کهنگی، بوی چوب بلوط، برایم حس دوست داشتنی و آشنایی بود.
گفت «از این کمد خوشت میاد؟» گفتم: «آره خیلی قشنگه دلم می‌خواد بهش دست بکشم، دلم می‌خواد رد دستهای مردی رو که ساعت‌ها نشسته و با دقت این گلا رو روی چوب کنده احساس کنم» با صدای بلند خندید و گفت: «دیوونه شدی؟» گفتم: «نه من کلا با سروکله زدن و کنکاش توی تاریخ وسایل قدیمی عشق می‌کنم. راستی کاش تاریخ ساختش و روش حک کرده بود» اینبار دیگه به قهقهه افتاده بود، گفت: «دوست داری تاریخ ساخت مبل و کمد خونه تو روش حک کنن تا نوه و نتیجه هات در آینده از دیدن آثار تاریخی خونه مادربزرگشون لذت ببرن؟» گفتم: «نه، متوجه نمی‌شی چی می‌گم». خنده شیطنت آمیزی کردو گفت: یه زمانی این کمد مال مادرم بود ولی وقتی جاشو به کمد جدیدتری که پدرم خریده بود داد، برای همیشه به انبار تبعید شد،
همیشه اینجا، برای فرار کردنم از جمع خونه شلوغ و پر سر و صدایی که به شدت از آن فراری بودم، دنج‌ترین تکه زمین خدا بود
 باورت می‌شه توی خونه به این شلوغی با اینهمه آدم چقدر احساس تنهایی می‌کردم؟ »
گفتم: «چرا؟ آخه من معتقدم هرکسی خواهر داشته باشه هیچ وقت تنها نیست»

گفت:« ماجراش طولانیه، قصه زندگی من هم مثل زندگی شخصیتهای اون رمانهاییه که وقتی صفحه آخرشو می‌خونی با خودت می‌گی چه خوب شد تموم شد»
 
گفتم:« خوب همین طوری که کار می‌کنیم برام تعریف کن، البته اگه دوست داری»
روی صندوقچه، کنار دیوار نشست. حالا دیگه می‌تونستم توی نور کم سوی انباری هم اشکی رو که توی چشاش جمع شده بود ببینم،
۳ سالم بود خاله‌ام که به تازگی ازدواج کرده بود، از بیماری عجیب و غریب مقاربتی که از شوهرش بهش سرایت کرده بود فوت کرد،  

بیماری خاله بهانه‌ای شده بود تا همسرش اونو به خونه پدریش برگردونه و تمام مدتی و که در بستر بیماری می‌گذروند هیچ سراغی ازش نگیره. مرگ خاله باعث افسرگی عجیبی برای مادربزرگم شد، دردی که از دید اون‌ها درمانی بهتر از این براش وجود نداشت که منو به مادربزرگ که فقط یه کوچه با خونه پدریم فاصله داشت بسپرن تا شاید با این کار، مادربزرگ بیچاره سوگواری چندین ماهه خاله رو فراموش کنه.
اینطوری بودکه من بهترین سالهای عمرم و تو آغوش مادربزرگ و پدر بزرگ و دختر تنهایی که از اقوام نزدیک پدربزرگم بودو با اون‌ها زندگی می‌کرد گذروندم. منصوره روشن‌ترین خاطرات بچگی‌های منه لحظه‌هایی که مادربزرگ توی بارون، به بهونه شستن استکان‌ها کنار حوض گریه می‌کرد، منصوره در حالی که محکم منو توی بغلش نگه داشته بود توی حیاط به سمتش می‌دوید تا مادربزرگم و راضی کنه و به اتاق برگردونه،
 محبت بی‌‌‌نهایت مادربزرگ توجه به خواسته هام و اینکه احساس کمبودی نداشته باشم برام تصوری از یک زندگی واقعی بود  

هنوز بوی تن منصوره رو خوب به یاد دارم نزدیک به ظهر وقتی که کار خونه تموم می‌شد، منو روی پشتش سوار می‌کرد و من همونطوری که محکم از پشت گرفته بودمش  

تند وتند گردن گوشتالوشو می‌بوسیدم، از سر تا ته باغ و می‌رفت و بر می‌گشت.»
فکر می‌کنم تا آخر دنیا صحنه‌ای رو که منصوره جهیزیه خاله رو با کمک مش رحیم، باغبون آبا و اجدادی پدربزرگ روی چرخ دستی مسجد محل می‌ذاشت تا به فقرا بده مثل یه آینه روشن و بی‌خط جلوی چشام باقی بمونه. 

 هنوزم می‌تونم بوی تند توتن باکویی پدربزرگ و توی تصویری که با نگاه درهم و آشفته، سنگفرشای حیاط و می‌شمرد، خوب ببینم. و هیچ وقت چهره زنی رو که تا این حد شبیه به مادربزرگ بود و از یاد نمی‌برم که چطور بی‌صدا به درخت سیب وسط حیاط تکیه داده بود و بی‌صدا، در خودش ضجه می‌زد.. 
 

از روی صندوقچه بلند شد و دستش و به سمت من که روی زمین پراز خاک زیرزمین ولو شده بودم دراز کرد و با لبخند گفت: « تو هم که اشکت دم مشکته، پاشو ببینم، بریم بالا یه چایی درست و حسابی تاریخی برای خودمون درست کنیم بعد ببینیم دنیا دست کیه، شاید هم به طاهره گفتم بیاد کمکمون کنه» 
وقتی روی تخت کنار باغچه نشستیم گفتم: «یه چیزی بگم ناراحت نمی‌شی؟»  

گفت:« نه، بگو!! »
گفتم:دلم می خواد بدونم بعد چه اتفاقی افتاد؟ پس قضیه علی کی پیش اومد؟»

آه بلندی کشید و گفت:  

"بعد از اون روز، مادربزرگ 4سال زندگی کرد، چه شبهایی که روی ایوون خونه نشست و اشک ریخت و چه روزهایی که مثل موجود بی جون اما متحرک، به ظاهر برای زندگی که دیگه باورش نداشت تکاپو کرد

چیز زیادی از روزهای آخر زندگیش به خاطر نمیارم چون بیماری مادربزرگ باعث شده بود که جز زمانهایی که بهونه دیدنم و  داشت و منصوره تا خونه پدرم دنبالم میومد ،باقی ساعتها رو کنار زیبا و رضا بگذرونم

 آخرین تصویری که از مادربزرگ به یادم مونده، نگاه تبدار و بی رمقش بود که توی آخرین ثانیه ها روی پیراهن سفید عروسی خاله برای همیشه ثابت مونده بود

بعد از اون مادرم همیشه می گفت: "مادرم از مردن  دخترنو عروسش دق کرد." 

....

در حالی که لیوان چایی رو روی لبه باغچه می ذاشتم گفتم: "دلم نمی خواد هیچ وقت مادر بشم"

لبخند کمرنگی روی لباش نشست وگفت:"یه روزی خودم هم همین فکرو می کردم ولی بعد فهمیدم  علت لذت بردن از مادر بودن، اینه یه تیکه از وجود خودتو توی بغلت میگیری  و حس میکنی  همه زندگیته ،‌خیلی بیشتر از این حرفاست.  

میدونی میثا؟ بعدها ،وقتی بچه هام مریض می شدن و من تاب دیدن صورت تبدارشون و نداشتم ، فهمیدم که مادربزرگ من همون روزی که خالم و دفن کرد مرد،

 خیسی و قرمزی همیشگی چشمای مادربزرگ گریه ها ی هر لحظه و خنده های الکی که گاه گداری روی لباش می نشست فقط به خاطرمن بود و این که میخواست ادای آدمایی و در بیاره که هنوز زنده ان." 

صدای زنگ موبایلش که بلند شد تکه های نان خرمایی که روی شلوارش ریخته بود با دست تمییز کرد و از جاش بلند شد و به سمت کیفش رفت

اس ام اسی رو که براش رسیده بود رو تند تند نگاه کرد در حالیکه به نظر داشت جواب مختصری هم مینوشت به طرف من برگشت :

" طاهره بود، براش پیغام گذاشته بودم اگه به کسی قول ندادی امروز یا فردا بیاد کمک، اون همsms  داده که  تا نیم ساعت دیگه میاد"

گفتم:"خوب پس تا برسه تعریف کن، راستی به سر منصوره چی اومد؟"

گفت:"۴۰ روز ،بعد از فوت مادربزرگم ، پدربزرگ با زنی که یکی از دوستانش معرفی کرده بود ازدواج کرد ،اون زن هوش و حواسی از سر پدربزرگم برد که در طول 1 سال تمام اموال و ملک و املاکش رو بالا کشید  و کم کم هم رابطه مادرم برای همیشه با پدرش قطع شد.

منصوره هم به اصرار اقوامش ،تن به یه ازدواج نا خواسته داد و تا آخرعمرش درحسرت مادر شدن سوخت، اون همه زندگیشو  پای بدقلقی های مرد معتادی ریخت که  حتی حداقل درآمدش رو برای مصرف تریاکش هزینه  می کرد .

...

از یادآوری گذشته ها چشمهایش سرخ شده بود و با هربار بین جملاتی که از اعماق وجودش روی زبانش جاری می شد با پشت دست اشکهایش رو پاک می کرد. 

بغلش کردم،صورتش  و که از یادآوری اونچه بر او گذشته بود داغ و تبدار بود بوسیدم 

گفتم : «این طاهره خانوم هم که نرسید، بیا برگردیم  انباری رو تمییز کنیم. اگه بخواهی به امید اون اینجا بشینیم  کارا رو زمین می مونه ها

لبخندی زد .. در حالی که دستش رو توی  دستم  نگه داشته بودم به سمت انباری حرکت کردیم.. 

 

 

ادامه دارد.. 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo